رضا قليخان هدايت
971
مجمع الفصحاء ( فارسي )
از مثنوى مسمى بسير العباد الى المعاد مرحبا اى بريد سلطانوش * تختت از آب و تاجت از آتش اى به از خاك و خاك را فراش * اى مه از آب و آب را نقاش اى به هنگام خوبى و زشتى * سايق ابر و قايد كشتى آتش از تو چو بسدين خرمن * آب از تو چو زمردين جوشن مايهء خشكى و قابل نم * پدر عيسىاى و مركب جم باغ را هم تو پشت و هم رويى * شاخ را هم تو دايه هم شويى كنى از جنبشى كه خواهى تو * روى دريا چو پشت ماهى تو روح را مانى ار چه پستى تو * كس نبيند ترا و هستى تو برشوى تا اثير و برنشوى * بگذرى بر محيط و تر نشوى گاه تاجى گهى سرير شوى * گاه اخضر گهى اثير شوى گاه خرپشته بر غدير زنى * گه كله گوشه بر اثير زنى در گلينگور و آتشين تابوت * جان ما را ز تست قوت و قوت گه به نيسان ز گل نگينه كنى * گه به دى ز آب آبگينه كنى چند فراش گويها باشى * چند نقاش رويها باشى گرچه سياح كوه و هامونى * ورچه مساح ربع مسكونى برهان يكرهاى فريشتهوش * خويشتن را از آب و از آتش لگدى بر اثير و دريا زن * خيمه بر تارك ثريا زن يكزمان از زبان بينش من * گوش كن رمز آفرينش من تا بدانى كه هرچه رام نيند * همگى چون تو باد نام نيند در صفت نفس ناطقه و تركيب حيوان دان كه در ساحت سراى كهن * چون تهى شد ز من مشيمهء كن يافتم دايهء قديم نهاد * بوده با جنبش فلك همزاد گنده پيرى چو چرخ پرمايه * بىخبر ز آفتاب و از سايه